- روز مادر امریکایی هست...پای نت پلاسم...غر میزنم توی دلم...تنهام...تنهام...تنهام...به همه جای دنیا هم که برسم تنهام...خانوم مر داره میره لاس وگاس...خودم هم که دارم میرم...تنهام...وسط غر هام پر پی ام میده! عین خروس با محل....دقیقا هر وقت پی ام میده یه خبری هست....
- مامان خانوم ش فوت کرده....مامان جوون دوست شبانه روزی یک ساله ام! همون که هر شب میامد خانوم ش رو میبرد خونه...همون که هر بار که خسته میامد خونشون میدید من پلاسم اونجا بازم روی خوش نشون میداد...همون که خانوم ش هر جینگول بازی میشد در می اورد که نفهمه داره چی کار میکنه!همون که شب ماها رو برد چمران...همون که خونه قدیمی پدر شوهر مونده بود به خاطر اقای شوهر...همون ....فوت کرده...خانوم ش...با قهر ازش جدا شدم...بی خدافظی...ول دلیل نمیشه که الان حالم درست و حسابی باشه....ش...چی شد اخه؟
- روز مادره...کجاییش فرق نمیکنه...خانوم مادرم خوابه که برم صداش کنم یه تبریک خالی بگم....چی میشد حتی اگه ۱۲۰ سال هم کنار هم بودیم همین امروزهامون رو از دست نمیدادیم به خاطر فرداها....خانوم مادرم که شاید یواشکی اینجا رو میخونی! هر چند هنوزم راضی نیستم...ولی روزت مبارک...بهتر مادر دنیایی...اگر جای تو بودم کم می اوردم به خدا....اگر تو پیشم باشی تنها نیستم....تنها نیستم...
- من به خوراکی اعتیاد پیدا کردم...این با خوشخوراکی خیلی فرق داره....مهم نیست سیرم...گرسنه ام....مثلا یهو وقت خوابم توی ضمیر ناخداگاهم مزه فلفل سبز کبابی میاد و پشت بندش تصویر پیتزای سبزیجات با اسفناج و قارچ اضافه...شما جای من بودید میگرفتید میخوابیدید احتمالا...ولی من میرم از اولین فست فود ۲۴ ساعته یک دونه اش رو میخرم با مخلفات ...تا تهش رو هم میخورم بعد هم حالم از خودم بد میشه....واقعا چه تصویر حال به همزنی....واقعا من دارم با خودم چی کار میکنم؟؟؟؟
- شدیدا اعتقاد دارم که هر انسانی توی وجودش یه چیزی نهفته هست که اگه پیداش کنه و روش به اندازه یه ادم با پشتکار وقت بزاره توی اون زمینه ستاره میشه...معروف میشه...هیچکس به گردش هم نمیرسه...شاید تنها دلیل اینکه همه ادم ها مشهور نمیشند هم همینه که ۹۹ درصد مردم اون نیروی درونیشون رو پیدا نمیکنند...یا مجبور میشن ولش کنند...یا نزدیک میشن ولی با فاصله کم به خطا میرن...برای همین فقط یه عده کمی ستاره میشن توی کارشون...نمونه اش اقای پدر من...اقای مهندس پدر! مهندس خوبیه...پشتکار ۲۰....ولی از اونطرف اشپز خیلی بهتریه! تاریخ ملل رو هم از داستان زندگی خودش بهتر میدونه.. نوشته های جوونی اش حرف ندارن...اقای پدر من الان یک مهندس موفق هست..بالا و پایین هاش رو هم رفته ...موفقه ولی ستاره نیست! به نظر من اگر اشپز شده بود یا استاد تاریخ...یا کارگردان سینما...هم موفق میشد هم ستاره!...خود من هم پرش اولم خیلی دور بود به هدف...دندانپزشکی و داروسازی....انتخاب های۱۸ سالگی و ۲۰ سالگیم....اشتباهات محض بودن! محض و دهن پر کن...معماری ولی عشقه...اگر یک روزی توی کارم ستاره نشدم هم فقط یک دلیل داره...اونم اینکه نزدیک شدم به خودشناسیم ولی به هدف نزدم....
- در باب اعتیاد بنده به مواد خوراکی همین بس که دلم نمیاد بسته ۶ تایی بستنی شکلاتی با روکش بیسکویتی که عصری خریدم رو بزارم فریزر که مبادا غیر از خودم کام کسی دیگه شیرین بشه! گذاشتمشون جلوم و اب شدن هاشونو نگاه میکنم! هر کی ندونه فکر میکنه بستنی ندیده ایم! خوراکی نخورده ایم...هفت جدمون توی غار مارمولک شکار میکردن!! واله...
- توی راه رادیو ایرانی داره دکتر هلاکویی پخش میکنه...بعد یه دختر ۲۶ ساله زنگ زده و حرف و اینها...بعد دکتر جان بهش میگه که عزیزم شما باید بری روی خودت کار کنی چون ۲۶ سالته وقت اینه که ازدواج کنی دیگه و این حرفا....از دکتر هلاکویی توقع نداشتم واله! یعنی چی ۲۶ سالته وقتشه و این حرفها...توی دل ادم رو خالی میکنن دستی دستی...
- من حتی لیاقت ۲۰ روز ارامش و تعطیلات رو هم ندارم....
- توی دلم خالیه بد جور...به همون دلیل پایان ترم و این حرفا....جدا روزی که کل این دانشگاه رفتن تموم شه من قراره چه گلی به سرم بریزم؟ صبح تا عصر برم سر کار شب هم جنازه بشم؟زندگی حق نداره با من اینجوری کنه...من که این همه براش خودکشون میکنم!
- خواب دیدم یه بچه ۳ -۴ ماهه دارم...پسر بود...خوشگل بود...دوستش داشتم....زیاد...
- از صدقه سر استاد قشنگ این ترم من دقیقا هیچ کاری غیر از پروژه ایشون نکردم...من جمله کتابهایی که کیلو کیلو از کتابخونه قرض گرفتم و پس ندادم...امروز زنگ زدم بهشون گفتن ۱۷۰ دلار جریمه...هفتاد و۵ سنت برای هر یه روزی که دیر شده....حساب کنید چند روز میشه!مایه شرمندگی...گفتن اگه برای فلان سازمان خیریه مواد غذایی بیاری به ازای هر یه دونه ۲ دلار کم میکنیم...رفتم ارزون ترین مغازه موجود! سراغ ارزون ترین مواد غذایی!سر و ته اش رو با ۸۵ تا بسته ماکارونی و کنسرو گوشت و مرغ و ماهی و پودر پوره سیب زمینی در اوردم به قیمت ۲۹ دلار....به شم اقتصادی خودم امیدوار شدم!(یکی نیست بگه اگه شم اقتصادی داشتی که جریمه نمیشدی..)
-توی مغازه در حال ضرب و تقسیم قیمت ماکارونی و کنسرو بودم که یه خانومه عین توپ قل خورد اومد کنارم وایساد...شروع کرد نخودی خندیدن که یهو دستش محکم خورد به گاری دستی اش...از صدای جیغش نگاش کردم...انگار منتظر بود...شروع کرد که اخ جای عملمه ...درد میکنه...الانم اومدم برای اقای همسرم و اقای دوست پسرم خرید...و بعد ادامه داد که شوهرش رو دوست داره ولی دوست پسره خیلی خوشگله و نمیشه ازش گذشت....و اینکه هیچکدوم از وجود اون یکی خبر ندارن...به من گفت تو چی؟گفتم single, not looking! گفت دو جا دنبال مرد زندگیت نگرد...یکی کلاب شبانه...یکی کلیسا و مسجد! ادم درست حسابی که مخش سالم باشه پیدا نمیکنی....با همه مشنگیش حرف بسیار بسیا عمیق و پخته بود! بهش گفتم امیدوارم قبل از اینکه لو بری خودت یکی رو ول کنی...رفت...تمام راه توی این فکر بودم که این ادمهای به ضاهر معمولی دور و بر ماها چه زندگی های پیچ خورده ای دارن...انگار کلاف یکی امثال من زیاد هم این وسط سر در گم نباشه...
- تمام دیروز رو همراه اقای دوست شماره یک و دو و خانوم ایشما لب اقیانوس گذروندیم...توی یه کلبه خیلی قدیمی لب دریا ماهی و فرنچ فرایز سفارش دادیم برای نهار...تمام مدت از ته دل و رودمون انقدر کر کر و هر هر الکی کردیم که همه دورو بری هامون جاشونو عوض کردن....بعد هم پای برهنه رفتیم لب اب و توی سکوت مطلق دو سه ساعتی به هیچ چیز فکر نکردیم....۱ سال نیم از اخرین باری که این همه خندیده بودم یا این همه لب دریا اروم گرفته بودم میگذشت....احتیاج داشتم...احتیاج داشتیم...زیاد....

- من خانوم م واقعی...ستاره مجازی! توی ۲۵ سالگی :
- دوست دارم....اقای پدرم رو خانوم مادرم رو...باهاشون شاخ تو شاخم همیشه...ولی دوست دارم...زیاد....دانشگاهم ...کارم همیشه درگیرم....ولی دوست دارم اونم زیاد...قیافه ام رو ! یه ۵ کیلویی کم کنم اونم دوست دارم !!!زیاد!!!!
- در حال نشخوار به سر میبرم! زیاد...اگر مرتب چیزی نجوم دندونهام دراز میشه! گفتم دندون...از مسواک متنفرم! و از اون بیشتر نخ دندون...ولی هیچ چیز زشت تر از یک لب خندان رژ دار قرمز با بکگراند زرد دندونی نیست! پس میزنیم!میکشیم! لعنت هم میکنیم!همه غذاهای دنیا رو از مرز شرقی افغانستان تا مرزهای غربی غاره امریکا! دوست دارم ....اون تیکه باقی مانده از کره زمین رو به هیچ وجه نمیتونم تحمل کنم...اه اه سوشی!!!اه اه اه
-دوست دارم هر چیزی که اسمش با توت شروع میشه و با سبز و ترش تموم بشه...دوست دارم...یخ خالی جویدن...یخ در بهشت...حتی توی جهنم...بستنی....شکولاتی با خورده بیسکویت یخ زده...با کیک براونی...با خامه زده شده...قهوه...هم خودش هم فالش...تلخش نه زیاد...شیرنش کم نه....فالوه با ابلیموی فراوون...فقط یک جای دنیا....شیرازیش خوبه!
-شیراز...شهرمه...اسم خیابونهاش زیاد یادم نیست...اما تصویرشون چرا...خیابون ارمش...کوچه باغ ارمش....اونجا دنیا اومدم...دستم رو گرفتم به میله های دور باغ ارم تاتی یاد گرفتم...شهرمه...کوچه پشت دبستان ۱۷ شهریور! یک خونه داره که قدیما هنوز قدیمی نبود! خونمه...هر وقت که خواب میبینم توی اون خونه خودمو میبینم...به هم گره خوردیم...پاییزش ادم رو جارو میکنه...بهارش ...نه زیاد...غیر عطر بهار نارنجش....زمستونش....یک هفته برفی داره...همون هفته که تولد منه...همیشه برفگیر میشدیم....بی دوست و کادو میموندم!
- دوست....رفیق باز حرفه ای قدیم! نصف شیراز دوستام بودن نصفه دیگش دوستای دوستام...الان نه زیاد...دوستان شوهر کردند! اینور دنیا هم نه...فقط خانوم مر...اونم که پرید رفت ....تنها موندم باز!
- تنهام...زیاد....توی لیست تلفنم هر چی هم که بالا پایین کنم اخرش هیچکس نیست که بشه براش حرف زد و اروم گرفت...من موندم و یه تلفن خط خطی از بس پرت شده به دیوار و در....و عادت وراجی که از سرم پریده...
-عادت...عادت های بد دارم زیاد...هر جا باشم اتوماتیک میشم مدیر شبکه و مسئول و طراح...اصلا هم دمکراتیک عمل نمیکنم! چون همیشه اون کاری که من انجام میدم از بقیه بهتر میشه! بنابراین زجر کش میشم! ولی خداییش بهتر میشه!عادت بد...دستوری حرف میزنم...حتی اگه منظورم دستور نباشه...منم بودم بهم بر میخورد...بدیم دیگه...بد بد بد...خودم فکر میکردم راحت ترین ادم دنیام...الان حالیم شده که از بیرون شدیدا جدی و طرف من نیا به چشم میام...من؟پناه بر خدا...
-خدا....روابط شدیدا مبتکرانه هست...سرشار از خلاقیت....کلاهمون تو هم میره...توی این دنیا کوچیک خودمون نقش من افریدن هست طرح کردن...نقش زدن...کلاهمون میره توی هم خوب...گاها به این نکته میرسیم که اگه من میتونم تو که باید بیشتر بتونی....عجولیم...و به قول خانوم مادره زیادی حساس و به همون میزان هم زیادی بچه...٬
-بچه...دوست دارم...زیاد...ولی اگه تا ۳۰ سالگی نداشتم دیگه هرگز بهش فکر نمیکنم...تقصیر بچه ۲۰ ساله چیه که باید با مامان ۶۰ساله کنار بیاد...خود من کم با مامان ۴۰ ساله گیس و گیس کشی کردم؟
- زندگیم....اونی نشد که توی خیالاتم تجسم کرده بودم...من خودم رو یه زن کارمند فرهنگی خانواده دوست و بشور و بپز و بچه بزرگ کن مجسم کرده بودم...اینی شدم که هستم! ۱۸۰ مخالف تصوراتم...نه اونی که میخواستم خیلی کم بود نه اینی که هستم خیلی زیاد...امروز ...من خانوم م ۲۵ با سرنوشتم کنار اومدم...از اینده ام هیچ انتظاری ندارم جز اونی که خودم براش زحمتی کشیده باشم....به قیمت داشتن خانوم مادر و اقای پدرم برای سالهای سال...حاضرم همیشه همینقدر تنها بمونم...
همه اینها رو نوشتم که اگر یه روزی از روزهای ۳۲ سالگی حسرت جوانی از دست رفته خوردم...برگردم و بخونم...و ببینم که نه بابا ...انقدر ها هم که میگن بد نبود...
-باید برام برای پاس پورت عکس بگیرم...یه دونه روسری از هفت تا سوراخ موش پیدا کردم اوردم که عکس اسلامی بگیرم! یه زمانی هر ادم با حجابی میدیدم این سر دنیا افتخار میکردم...از ته دلم لبخند تحویلش میدم...الان به غیر از خانوم مادرم هر حجاب دیگه ای این طرف دنیا میبینم انگار یکی توی گوشم فریاد میزنه ریا...دروغ...ریا...دروغ...فریب...ریا...دروغ....
- بمب دیروزی منفجر نشد...فقط یه چند ساعتی ماها ایلون ویلون شدیم...شانس ندارید که...
-دختره برا تزش سفارت امریکا زده وسط تهران....مثلا یه عمری هم اونجا بزرگ شده...هیچ تحقیقی...هیچ توصیفی...هیچی از تهران اون بالا نیست...فقط با لیزر و پرینت ۳ بعدی یه تار عنکبوت انداخته بالای سر تهران...پاچه اش رو جر میدن هیت اساتید...احساسات ملی فرهنگیم دچار اسیب میشه...پا میشم میام بیرون...پایان نامه من همین زودی هاست...انگار مسول باشم که یه تیکه از ایران رو بیارم اینجا نشون بدم...هر چند از اون احساسات ناسیونالیستی ۲۰ سالگیم هیچ خبری نباشه...
- من از وجدان درد دارم میمیرم...
-هوا ابریه....اینجا ساکته....دور من خلوته...من...خوبم...
با هزار هول و ولا اول این ترم استاد استودیو رو انتخاب کردم...از بین ۵ تا استاد جناب استاد قشنگ! تنها کسی هست که توی کل دانشگاه همه مثل حیوان نجیب ازش حساب میبرند...به هیچ وجه هیچ چیز توی کتش نمیره به جز کار شبانه روزی...اگر نکنی یا بکنب و باب میلش نباشه خیلی رسمی جلوی همه چوبی توی پاچه ات میکنه که عمرا روی برگشتن به دانشگاه رو داشته باشی...از طرفی اگر شاگرد ایشون باشی و مثل سگ جون بکنی شانس خیلی موقعیت ها برات هست...و خوب مسلما من که در این حد خود ازاری ندارم و عطای موقیعت رو بخشیدم به ارامش روح و روان نداشته ام و رفتم توی کلاس یکی دیگه ثبت نام کردم...
یادم میاد که شب قبل از روز اول ترم با اقای ب نشستیم توی کافی شاپ و قرار شد که اگر بر طبق شانس قشنگ من جز دانشجویان عوض بدل شده افتادم توی کلاس استاد قشنگ من رو شانس علی صدا کنند...
خوب فکر میکنم خیلی قابل پیش بینی باشه که فرداش بنده به محض ورود به کلاس عوض شدم با کلاس استاد قشنگ و در کمال ناباوری و با پاهای لرزان و چشمان اشکبار رفتم جل و پلاسم رو جمع کردم به سمت کلاس قشنگ...هنوز وحشت اون روزهای توی نوشته های دی ماهم پر رنگه...تقریبا هم به حال مرگ افتادم...کارم به شبانه روز گریه و کار و تنگی نفس و کار و بی خوابی و کار و انواع درد و بیماری و غیره کشید...به حدی که مشاورین دانشگاه طی یک اقدام بی سابقه به من اجازه برگشتن به همون کلاس قبلی رو داده بودند....۴ هفته از ترم گذشته بود که من درست همون لحظه که اومدم جل و پلاسم رو بردارم و برم استاد قشنگ امد سر میزم و طی یک صحبت ۲۰ دقیقه ای نتیجه گرفت که اگر میخوای بری برو ولی اگر بمونی و از پس من بربیایی دیگه هیچ چیز توی این دانشگاه وجود نداره که نتونی از پسش بر بیای...
موندم...با استرس ..با ترس...بد ترین روزهای زندگیم...اون همگروهی عوضیم هم که من رو ول کرد به امون خدا...پروژه به اون عظمت موند برای من تنها...توی نا امیدی مطلق کار کردم....با تب ۴۰ درجه شب های بی خوابی...
تموم شد...و از کلاس ۶۰ نفری ما من هم جزو ۱۲ نفری که پروژه اشون برای شرکت توی مسابقه انتخاب شده هستم....
حال خوبی هست....با اینکه این خبر یعنی کارم تموم نشده...یعنی ۲ هفته به کارام اضافه شده...یعنی فاصله مابین این ترم و ترم تابستونی دیگه تعطیل نیستم...ولی حال خوبی هست...من روی پای خودم...تونستم....مثل خیلی چیزهای دیگه....من تا زمانی که خودم رو دارم...و اون بالایی که هوامو داره ناتوان نیستم....لااقل ما بین این ۶۰ نفر....درست مثل دوچرخه سواری....تا زمانی که پا بزنی نمیفتی...تا زمانی که دست وپا میزنم نمیفتم....بالایی برای همه داده هات ممنونم...کمکم کن که خودم رو گم نکنم توی سیل این دست و پا زدن ها....برای نداده هات هم ممنونم...چون میدونم که زمان دادنش نیومده....به وقتش که بشه همونها رو هم بهم میدی...ممنونم...
-موهای اقای دوست شماره دو شده کپی موهای کامران!!!تازگی کشف کردم...
-دلم میخواد برم موهامو قرمز کنم...یه چیز تو مایه های قرمز باحال...مایل به مسی....جلوشم چند تا تیکه قرمز کم رنگ! اقای دوست شماره یک عقیده داره سبز بیشتر بهم میاد...شما چطور؟؟؟
-من از همه ادمهایی که اکثریت غریب به اتفاق ازشون متنفرند خوشم میاد!!! معمولا هم باهاشون حسابی قاطی میشم...میشن بهترین دوستهام....چرا؟
- هی یارو....دلم برات تنگ شده لعنتی....
- چرا باور نمیکنم...چرا یاد نمیگیرم که کسی رو که بتونم بهش یک تکیه کوچیک کنم برای دلگرمی...همدردی..همفکری....یا برای هیچی...برای یک لحظه سکوت خالص ندارم....چرا یاد نمیگیرم حرفی از ارزو هام نزنم...چرا باور نمیکنم که کسی نیست که براش اهمیت داشته باشه که من بعد از این همه جون کندن بتون مبه یه جای خیلی کوچیکی برسم؟ چرا باور نمیکنم تنهام...چرا ادم نمیشم؟؟؟
-خانوم م.الف...لباس نوتون مبارک با اون کمربند چرم قهوای رنگ پهن روش....میدونید من اصلا چشمم ۴ تا نشد...راستش الان هست که زیاد اهمیت نمیدم اما قبلن ها هر چی شما قشنگ تر بودید من بیشتر خوشحال میشدم براتون...فقط یه نکته ای...یادمه بار قبلی که لباس من یه کمربند پارچه ای خیلی باریک داشت انگشت شما رفت توی چشمم که جلف و سبک و غیره هستم....یادتون که هست نه؟ معلومه که نیست...اینم من دارم دروغ میگم نه؟ معلومه که اره! من ۲۲ سالم بود شما چطور؟
- خوب نیستم....