تبليغاتX
ستاره چین

بعضی از ادمهای روی این کره زمین هستند که حتی اگر توی صورتشون تف هم بندازی بر میگردن و میگن داره بارون میاد! و این دسته از ادمهای روی زمین احمق ترین و بیچاره ترین دسته از ادمهای روی کره زمین هستند...its so predictable, its not even a joke...
نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 20:26 | لینک  | 

- فک کن یکی ازاون سر دنیا ...از وطنی که توش همه باید دکتر مهندس بشن....بیاد اینجا...یه دنیا انتخاب داشته باشه برای درس خوندن...بعد بره کلی زحمت بکشه یه دانشگاه توپ موسیقی بخونه!! خیلی ارزش داره...خیلی چیزها راجب این ادم میگه...اینکه این ادم به خودش احترام میزاره...به علاقه خودش احترام میزاره...بعد برات بشینه با حوصله تعریف کنه از قطعه ای که دارن برای فلان فیلم میسازن و کنسرتی که توی lacma  قراره داشته باشن و بیلیت هایی که گیرت میاد و wow....اینکه ادمهای دور و برم رو قشر موسیقیدان حرفه ای داره تشکیل میده رو به شدت دوست دارم...اینه که هوس کردم که به طور کاملا غیر حرفه ای برم دف یاد بگیرم که هم خیر دنیا توشه و هم خیر اخرت!

-شام و قهوه توی وست وود توی سرمای پاییزی با استین کوتاه و دماغ یخ زده چشمهای خسته خیلی چسبید هر چند بعدش دوباره رفتم نشستم سر پروژه تا نصفه شب...

- پایان نامه تو شیراز....اولش فکر کردم که شیراز چی داره برای من که بخواد در ابعاد مهمترین پروژه مهمترین سالهای زندگیم مهم بشه....حالا رسیدم به اون نقطه که its not about how it realy is, its about how i present it to the world....

- در مورد بالایی....همه چیز دنیا همینه...اصلا مهم نیست چی هستی...چی داری...کی هستی...مهم اینه که چطور تصویری ازشون بسازی ...مثل تبلیغات...مثل marketing....

و ادمهای دنیا :

شخصیتی هست که دارن....چهره ای که واقعا دارن...چیزی که واقعا هستن...

و بعد شخصیتی هست که میخوان داشته باشه...چهره ای که واقعا نیستن اما ته دلشون میخوان که باشن...همون ادم ایده الی که اگه بودن چنین و چنان میشد...

و بعد شخصیتی هست که سعی میکنن در مقابل مردم از خودشون نشون بدن....همون شخصیتی که میخوان مردم اونها رو اونطور بشناسن...

و دسته اخر اون شخصیتی هست که عموم مردم واقعا از ادم میبینند....همون قضاوت عموم مردم که به طرز عجیبی به اون اولی که گفتم شباهت داره! میبینید....بنابراین از این چرخه اگر دومی و سومی حذف بشه هیچ اتفاقی نمی افته !! ولی عجیب دنیای ادمهاست که قسمت عمده ای از عمرشون رو بر سر همون دومی و سومی مصرف میکنند....اینطور هست که عمر ادم حروم میشه!!بنابراین اگر عده قابل توجهی از نزدیکان کنونی و یا کسایی که از یه حدی بهتون نزدیک ترین عقیده خواصی در مورد شما دارن احتمال اینکه شما واقعا همونی باشید که اونا فکر میکنن خیلی زیاده و میتونید جدیش بگیرید! توجه داشته باشید البته که گفتم چند نفرنه یک نفر! از اونهایی که دور و برتون هستند که بخوان اصلا چیزی ببینند یا نبینند....

- یکی از کارهایی که همیشه عاشقش بودم و و هرگز جدیش نگرفته بودم طراحی جواهرات هست...تا اینکه برای این پروژه اخری باید طرحی میدادیم که بعدا به صورت ۳ بعدی پرینت بشه....و خوب مسلما بسیار هم گرونه...خلاصه که به کله ام زد که حالا که اینهمه باید روش کار کنم و خرجش کنم لااقل استفاده هم بشه...این شد که اولین تیکه از لاین جوهرات خانوم مر طراحی شد و تا این ساعت نه تنها خودم نتونستم از زل زدن بهش دست بردارم بلکه هر کی از جلوی مانیتورم رد شده هم به شدت میخکوب شده و خلاصه استقبال شایانی از جماعت دیزاینر دریافت شد....جمیع دوستان نظر دادند که توی بازار کنونی با وجود اقتصاد خراب و معروف نبودن اینجانب و همه این برنامه ها این دستبند رو حتی میشه تا حدود ۲۵۰ دلار فروخت...خلاصه قرار شد که بعد از پرینت از دستبند تهفه طلای بنده به صورت حرفه ای عکسبرداری بشه به منظور تبلیغات....دنبال یه اسم هستم(با تلفظ راحت و ریشه ایرانی) برای مارک احتمالی دیزاین هام...از نظرات شما استقبال میشه....

- دیشب که باهام حرف زدی نمیدونم چرا حس کردم ته دلت داری به من و همه اونچیزی که هستم لبخند میزنی...حس کردم که ازم راضی هستی...گفتی صبر کنم...باشه...صبر میکنم...هر چند صبرش خیلی سخت شده... ولی باشه...زیاد طولش نده ولی...من خیلی وقته منتظرم...این تیکه اخرش هم صبر....فقط به خاطر حرفی که تو زدی....

 

 

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 11:49 | لینک  | 

توی وطن که بودم همراه بقیه میخندیدم به ریش این خارج نشین های بی درد بی غم خوشال که تیپ میزنند و میرن با حمایت پلیس هزار سلام صلوات و عشوه و غمزه ۲ تا دونه هم شعار میدن و بعد ادعاشون میشه که خیلی زحمت کشیدن و به اندازه بقیه حق اب و گل دارن...

الان که اینجام....اگه شما باز همین رو بگید و با این تفاوت که من الان جز همون خارج نشین های به خیال شما خوشال بی دردم...فقط خواستم بگم که تمام دیشب رو از فکر کتک خوردن های شما خوابم نبرد....از فکر همه کسایی که ممکنه عصر به خونشون بر نگردن...از دردی که درد مشترکه...تمام روز بغضمو خوردم...با خانوم س و ش و ف پوستر درست کردیم...س ب ز شدیم...رفتیم در cnn اعتراض کردیم که چرا وطن پاره پاره ما رو زیاد نشون نمیدن...شاید رو هم ۲۰ نفر هم نبودیم...ولی رفتیم...رفتیم در ساختمون فدرال...ما بودیم و ۱۰ - ۲۰ نفر شاهی...وایسادیم جلوشون....فقط ما ۴ تا بودیم اما بودیم...ما ۴ نفررفتیم...هر چند کار زیادی از دستمون نیومد...هر چند بین ۵۰۰ هزار ایرونی توی این شهر  چهارصد و نود و شیش هزار تاش غیرت نداشت که بیاد...ولی ماها رفتیم...به خاطر همون حداقلی که از دستمون بر میومد...به خاطر بغضی که راه گلمونو گرفته بود...

به بیشماریتون ما ۴ تا رو هم اضافه کنید...

together we stand, divided, we fall....

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:29 | لینک  | 

توی دلم یه هول و ولایه بدیه...کاش امروز زودتر تموم بشه...کاش منم میتونستم باشم...من تحمل نشستن و نگاه کردن از دور رو ندارم...توی دلم اشوبه ...اشکم یخ زده تو چشمام...اهای بالایی...نمیگم عادل نیستی...ولی من عدالتت رو دوست ندارم...عدالتت دور از عدالته....

 

پ.ن: اینکه دور باشی و بدونی اونطرف اشوبه قورت دادنش خیلی سخت تر از وقتی هست که وسط شلوغی باشی...از سر صبح با بغض رفتم سر کلاس تمام مدت توی بالاترین بودم...توی راه هم پلیس نگرم داشت...خودمم نمیدونستم دارم با چه سرعتی میرم...جریمه هم شدم...خانوم ش هم حال بهتری نداره...ساعت ۵ داریم میریم جلوی cnn تظاهرات...ولی نمیدونم چند نفر قراره بیان...یه سر باید برگردم خونه دنبال شال و بند و بساط س ب ز...با پوستر های انتخاباتی که تو هفت تا سوراخ قایم کردم و با خودم اوردم اینور...دورم اما بی غیرت نیستم...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 11:48 | لینک  | 

شیشه لاک قرمز رنگ و گردنبند مهره دار سیاه...

کفش های پاشنه بلند قرمز رنگ و ساق شلواری سیاه

لبهای قرمز رنگ و چشمهای سیاه...

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device

they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 22:58 | لینک  | 

انگار که بعد از این همه سال الدوز باشم ... نشسته باشم  منتظر...تا کلاغ ها من رو یه روزی از اینجا ببرن... 

 

پ.ن: وقتی که من بچه بودم...غم بود اما کم بود...

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 3:59 | لینک  | 

خوب از اونجا که انگار من امروز توی فاز تقسیم دانسته ها و اکتشافاتم هستم...و اگر تا به حال خودتون نمیشناختید...کتاب شرق شناسی از پروفسور ادوارد سعید رو معرفی میکنم که به زبان فارسی هم ترجمه شده و موجوده....

Said argued that the West had dominated the East for more than 2,000 years, since the composition of The Persians by Aeschylus. Europe had dominated Asia politically so completely for so long that even the most outwardly objective Western texts on the East were permeated with a bias that even most Western scholars could not recognize. His contention was not only that the West has conquered the East politically but also that Western scholars have appropriated the exploration and interpretation of the Orient’s languages, history and culture for themselves. They have written Asia’s past and constructed its modern identities from a perspective that takes Europe as the norm, from which the "exotic", "inscrutable" Orient deviates

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 9:46 | لینک  | 

-شنبه هست...من شنبه ها هم کلاس دارم! از پنجره نگاهم میافته به بیرون...هوا خوبه...الاچیق بقلی پر از گله....میزنم بیرون...میشینم زیر برگهاش...نگاه میکنم به اون دورها...به چند ماه دیگه...به اون تصویری که جذابیتش به لباس سیاه فارق التحصیلیش و شلوغیش نیست....به راهی هست که پشت سرت مونده...به قدم های کوچیکی که برداشتی...به اون همه که دیدی و خوندی و لمس کردی بدون اینکه روغن توی قاشقی که دستت داری بریزه...و من با تمام وجودم از رشته ای که خوندم راضیم...از همه زجری که برای خوندش کشیدم...همه شب هایی بیداری...همه روزهایی که از شدت اضظراب نفس تنگی گرفتم و خفه شدم...همه گریه های پنهونیم توی دستشویی طبقه بالا....من راضیم...من توی زندگیم یکی از کارهایی رو کردم که بهش علاقه داشتم...من مسئولیت همه بالا پایین هاش رو گرفتم گردنم و یکی از ارزوهای زندگیم رو واقعی کردم...من به کمترش...به اسونترش....به بی دردسرترش قانع نشدم...

من عاشق کارم هستم... کارم یه بعدی نیست...چیزی هست که همه جنبه های وجودیمو ارضا کنه...از سیاست...از روان شناسی...فرهنگ شناسی...جامعه شناسی...حتی علوم...و هر چیزی که به فکر شما برسه...منی که اون همه رشته عوض کردم...اخرش پابند اونی شدم که همه اون رشته های یکی دو بعدی رو توی خودش غالب گرفته...من عاشق کارم هستم...کاری که هیچوقت روتین نمیشه...هیچ وقت انجامش ضمیر ناخداگاهم نمیشه...همیشه چیزهای جدید داره برای کشف...همیشه راه های نرفته داره برای شناخت....هیچوقت تکرار مکررات نمیشه توی دنیایی که همه چیزش بدجوری تکراریه...و من عاشق کارم هستم...و ادمی که فقط یه بار زندگی میکنه....اگر به کمتر از کاری که بهش عشق میورزه رضایت بده به هر دلیلی  به خودش...به زندگی خودش...و افریننده خودش خیانت کرده...

من پایان نامه ام رو با ترس شروع کردم...با یه استاد ناشناخته جدید...و حالا ارومم...هر چند میدونم این چند ماه سخته...اما...من به کاری که میکنم بد جوری امید دارم....کاری که من رو برگردوند به زادگاه خودم...شهری که همه عمرم دوستش داشتم...خیابونها و کوچه هایی که برام پر از خاطره هست...خوب که فکر میکنم میبینم که من...توی بهترین روز از بهترین ماه بهترین سال دنیا توی بهترین خانواده بهترین شهر دنیا به این دنیا اومدم و با وجود همه غر هایی که میزنم...قدر میدونم...قدر همه ۲۶ سالی که تجربه کردم....سفر کردم...درس خوندم....قدر درسی رو که با سختی خوندم...قدر عرضه ای که توی وجودم گذاشته شده...قدر همه شغل های بی ربطی رو که توی زندگیم امتحان کردم.....از معلمی تا فروشندگی!! تا معماری!! قدر ۱۰ سالی رو که اینجا ساده زندگی کردم...توی اجتماع زندگی کردم... توی شرایط مختلف و توی خانواده ای که به من یاد داد که مهم نیست کجایی و دور و برت کی هست....تو همیشه میتونی سالم زندگی کنی...میتونی انسانیتت رو به ادمیتت نفروشی...میتونی این سر دنیا باشی اما خط  و زبان مادریت یادت نره...میتونی بری...تصمیم بگیری و بری و تن و بدن خانواده ات نلرزه از چون انقدر توی وجودت کاشتن که امروز نخوان برای هر قدمت تنشون بلرزه....من قدر میدونم...قدر خانواده ام رو...که سنتی هستند و مذهبی ولی سنت و مذهب رو به من دیکته نکردن....به من اجازه من بودن دادن....از من یه فراری شورشی نساختن....من به خاطر ریشه خیلی از اون اعتقاداتی که غلط یا درست همراهشون بزرگ شدم این سر دنیا و حتی اون سر دنیا تنهام....تنهایی که یه انتخابه اجباریه وقتی کسی به اندازه قسمت کردنش نیست....ولی قدر میدونم...قدر همون یکی دو تا ادم زندگیم...مثل خانوم مر...چون میدونم...دیدم که ادمهای خیلی خیلی زیادی توی این دنیا همون یکی دو تا محرم زندگی رو هم ندارن....

من خانوم مر ۲۶ ساله...درسم رو...تلاشی که برای داشته هام میکنم رو...ادمی که هستم رو...اعتقاداتم رو...گربه های بی صاحاب محل و سنجاب های گرسنه درختهای توی حیاط و شهرم رو...خانواده ام رو....انگشترهای بدلی درشتم که شما فکر میکنید زشتن رو....بارون اهسته و برف تند و گیتار ملایم رو...فیلم و شعر و رقص و موسیقی رو ...اهنگهای دهه ۸۰ رو...بان جوویی و سعید مدرس رو! ناخنهای بلند قرمز لاک خورده رو....موهای مشکی بلند پریشون و ابروهای کمون و از اون دسته گل های تزیین شده ای که توی این ۲۶ سال بنی بشری بهم نداده ...و بچه های قد و نیم قدی که یه روزی براشون بهترین مادر دنیا میشم رو دوست دارم...و

قدر میدونم...قدر همه زندگی سختی که به من یاد داد ...دنیای به این بزرگی جایی برای چیزی بیشتر از همین دل بستن های به این کوچیکی نداره....

p.s. : and now back to complaining

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 8:37 | لینک  | 

بعضی روزها احساسات ادم از بین نمیره...فقط از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه...مثل امروز...من ...تب...تهوع و تنفر....

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 20:10 | لینک  | 

- شب هالوینه...نشستم توی اتاق کامپیوتر...سرم به کارمه...خانوم مادرم زنگ میزنه...میگه امشب کی میای؟ میگم نمیدونم...میگه برو مهمونی...نیا! میگم نمیتونم...میگه یه شب که طوری نیست...پاشو برو مهمونی...اصلا فلان جا و بهمان جا هم میتونی بری...میگم مرسی ولی اگه میخواستم برم خودم دعوت بودم...اصرارش فایده نداره ...میره...خانوم ش میاد وسائلش رو ببره...میگه پا بریم...میگه نه...میگه من کاستوم اضافی هم دارم...پا شو بیا....میگم نه...بزار به کارم برسم...اصرارش فایده نداره...میره...منم و چند تای دیگه که یکی یکی میرن...و منم...پامیشم که برم خونه...توی راهرو دو تا شبه ارایش کرده کاستوم پوشیده میبینم...من که نمیشناسم...اونان که جیغ میزنن مر....خانوم س و ر....میگن بیا...میگم نه...اصرار کلا فایده نداره وقتی من نخوام کاری رو انجام بدم...میرن...من میمونم و ماشینم که عین بچه یتیم ها تنها مونده توی پارکینگ....من به دلایل کاملا شخصی نرفتم...من ترسیدم که برم...من ترسیدم که برم و بعد گیر بیفتم بین یه مشت ادم سرخوش ....بعد ندونم که چی کار کنم...نه بتونم برگردم...نه بتونم بمونم و تظاهر کنم که منم اره...نرفتم...ولی ته دلم موند...که از اول ازلش من چرا باید اینجا باشم....انگشتهامو کردم توی چشم بالایی و برگشتم خونه....

- خانوم مهر...بد جوری از چشمم افتاد...دیگه اون موجود معصوم دوران بچگیمون نیست...برای خودش مار موزی شده...یه مار موز نجیب!! برام تعریف کرد از پسره!! که چقدر زجرش داده...و چقدر پر رو بوده...از اینکه ۵۰۰۰ سکه ای که به عنوان مهریه براش بریدن رو نتونسته به خورد خانواده اش بده و مامانش هم شاکی شده که چه خبره!!! و به چه حقی شاکی شده!!!از اینکه باید خانواده اش رو به کل مینداخته دور و با منت قبول میکرده و نکرده!!!و اینکه چقدر پر رو هست!! که هر شب زنگ میزنه و وقتی جواب نمیگیره یه پیغام میزاره که مواظب خودت باش!!! و مثلا اینکه با کمال پر رویی به من میگفته که موقعی که میخوای بری سفر با همکلاسی هات من خودم میام میرسونمت !!!گفت و گفت و گفت... و من به خودم فکر کردم و همین...

- میدونی رفیق....اینی که جواب ایمیل هاتو ندادم از سر ان دماغی نیست....گفتم سر یه فرصت مناسب جواب بدم...خوب مثل اینکه اون فرصت مناسب قرار نیست پیش بیاد...تو هم که اینجا رو میخونی...خواستم بگم بی خیال....بی خیال هر چی شد...من هر چی گفتم از شنیده هام گفتم....من  حتی اگه ازم سوال نشده بود نمیگفتم...من حتی اخرش هم نفهمیدم جریان سر چی بود...تا روز اخری هم که رفتم تو فکرم فقط و فقط ترجمه هات بود و همین...اگه خواستی یه روزی با تفصیلات برات میگم...تو هم عصبانی شدی...حق داشتی شاید به خاطر دردسرش...حق نداشتی شاید...هر چی باشه از نشونی هایی که تو توی این خراب شده بی در و پیکر از خودت گذاشته بودی این اتفاقا افتاد...به هر حال گذشت....عصبانیت اون شب تو برای من خیلی گرون تموم شد...گرون تر از اونی که فکرشو بکنی...تو که خودت میدونستی تا کجا توی جهنم بودم...برای تو اسون بود که به من بگی راه اومدن بیرون از اون جهنم چیه...برای من نبود...من برای چیزی که عزیز  بود دست و پا میزدم...خودت میدیدی چطوری...خودت میدونستی تا کجا اومدم...خودت منو میشناخت....بگذریم...اینها رو نوشتم که بگم به دلم نیست...اگه چیزی به دل تو گذاشتم هم از عمد نبود...شاید یه روزی نشستم مفصل نوشتم...یه روزی که حالم از این روزها بهتر باشه...خانوم جعفری رو اگه باز دیدی سلام منو بهش برسون...بگو اگه یه نفر از تمام معلم های قدیمیم هیچ وقت از یادم نره خودشه...بپرس ازش که یادش هست روز اولی که نشستم سر کلاس شماها و شاگرد جدید مدرسه بودم به شماها گفت غربت توی وطن از غربت همه دنیا سنگین تره...بهش بگو ۱۰ سال گذشت تا من کلمه به کلمه حرف اون روزش رو با تک به تک اونچیزی که منو ساخته لمس کنم....بهش بگو قید وطن رو زدم برای همیشه...اما قید دوستی هاش رو نه...حتی اونهاییش که اگه یه روز از کوره در نرن باید به زنده بودنشون شک کرد....

 

نوشته شده توسط ستاره ماهی در ساعت 14:2 | لینک  |