۴ ساله بودم...دم غروب بود...ایستاده بودم توی حیاط خونه مادربزرگ...دستهامو گرفتم طرف اسمون...و یه خواهر خواستم...چند روز بعدش خدا بهم برادری داد...که شد تنها برادرم...
مامان خواب باباشو دیده بود...توی خواب بهش گفته بود اسم پسرم رو بزارید علی...نزاشتم...برادر من بود... باید اسمش میشد محسن... که دیگه من توی هیچ قصه ای تنها نمونم...اسمش رو گزاشتن محسن...محسن قصه های من...که مریم کوچیکی بودم...
محسن قصه های من...امروز از توی قصه هام پر کشید...لمس صورت بی جونش شد برگ اخر قصه های ما...التماسش کردم که نره...منو بی قصه و برادر نزاره...صورت تب دارش توی دستهام یخ کرد...توی دستهای خودم...تن داغش بی جون شد... و رفت...بی قصه و بی برادر شدم...تا اخرین ثانیه ای که میشد...سرم رو گزاشتم روی صورتش...باهاش حرف زدم...نوازشش کردم...بوسیدمش... بهش گفتم خیلی نامرده که تنها رفته... بوسیدمش و رفتم تا توی جنگل تاریک دنیام تنهایی راه گم کنم... تنهایی... بی برادرم... بی محسنم...
رفتی داداشم...باهزار تا فرشته رفتی اخرش داداشم...قول دادی به خوابم بیای...بیا باهام حرف بزن...زیاد بیا....که من از دنیایی که تو توش نیستی میترسم..که من توی دنیایی که تو رو نداره خیلی تنهام....بیا داداشم...بیا دست منم بگیر داداشم...
-ممنون از دعای همتون...برادرم مال این دنیا نبود...زیادی معصوم بود... وگرنه دعای این همه ادم بی جواب نمیمونه... بهم تسلیت نگید.. برام دعا کنید.... برام صبر بخواید از خدا...برای من....مادرم..پدرم.... برامون صبر بخوایید...برای دل داغ دیده ما صبر بخوایید...ممنونم...