جمعه صبح خیلی زود با مسج خانوم ال بیدار شدم...خواب بد دیده بود... چشمهام رو بستم و باز خوابم برد...خواب بد دیدم...توی خواب بحث کرده بودم...داد زده بودم... وسایلم رو جمع کرده بودم و رفته بودم از شرکت...

توی راه به خوابم فکر کرده بودم... حتی فکر کرده بودم که امروز برای بی کار شدن روز خوبی میتونه باشه! بعد از مدت ها هوا افتابی بود... فکر کردم که میشه امروز بی کار شد و رفت و توی هوای به این تمیزی...با برف که زیر نور افتاب اب میشد راه رفت و نفس کشید...

ظهر بود که رییس از راه رسید...من رو صدا زد بیرون... گفت که اوضاع مالی شرکت خوب نیست...این رو خودم هم میدونستم البته...گفت که از پس حقوق من بر نمیاد... گفت متاسفه! من به افتاب بیرون فکر میکردم...به پیاده روی روی برفی که اب میشد... باقی حرفهاش رو زیاد نشنیدم... یک ساعت بعدش من ...خانوم مر... در ابتدای سال جدید... در اولین روزهای ۳۱ سالگیم... زیر نور افتابی که بعد از مدتها میتابید...کارم رو از دست داده بودم و  روی برفی که رو به اب شدن میرفت... تا رود هادسون رو پیاده قدم میزدم...

فردا ۳ سال از رفتن برادره میگذره...۳۰۰ سال از عمر من...توی این ۳۰۰ سال یاد گرفتم که زندگیم رو اگر که از گرد و خاک و کثافت پاک نکنم هیچ اتفاق خوبی منتظرم نخواهد بود... تا ادمهای سابقه دار تیره و تار زندگیم رو کامل حذف نکنم...تا جرات حذف کردن پیدا نکنم... جایی برای ادمهای نیک روزگار نیست... تا از کاری که هر روزش صد سال کش می امدو یه تیکه از گوشت تنم رو انگار میجوید بیرون نیام... جایی برای یه کار خوب و یه جای خوب نیست... تا من دکمه پایان ناقصیهای زندگیم رو جرات نکنم که بزنم...هیچ وقت هیچی کامل نمیشه...

این روزها...روزهای دلهره هست...بلاتکلیفی...بی کاری...و من همچنان ادم خوشبختی هستم... من همه خرابیهای این سالها رو به فال نیک گرفتم... همین نزدیکیها... ورق روزگار من هم برمیگرده... یه روزی هم میاد که من...خانوم مر...در کتاب تلخ این سالها رو ببندم...و تا در میکده شادان و غزلخوان برم...


صبحی که میومدم سر کار تا زانوم توی اب و لجن و یخ و گل بود...پام رو که گذاشتم توی دفتر تب کردم...بعدترش هم رییسه با اخلاق لجنش از راه رسید...تمام روز رو مثل اینکه اونجا وجود نداشته باشم رفتار کرد...مثل اینهایی که از ننه اشون قهر میکنند!عصری دیدم که برای لپ تاپش پس ورد گذاشته...دیروز عصرش بهم گفته بود که با لپ تاپش کار کنم...ایمیلش هم باز بود...دیدم شخم زده دنبال کارمند جدید...کار اموز جدید...میخواد من رو یواشکی با یکی که همین دو قرون رو هم نخواد بهش حقوق بده عوض کنه...عصر بود که رفتم برای نهار...خسته و فکر مشغول و تب دار...بلد نیستم بگم گور باباش...اینه که تب میکنم...سر راه برگشتن خونه قرار بود که برم و یک بالشت و پتویی بخرم تا مثل شبهای قبل تا صبح رفتگانم رو یاد نکنم... فهمیدم که کیفم رو توی مغازه ای که نهار کوفتم شده بود جا گذاشتم...برگشتم...توی یخ بندون عصر نیویورک همه راه رو دویدم ...کیف رفته بود... خوشحال بودم که کیف پول و گوشیم ولی توی جیبم جا مونده بود....اقای ر رو هم توی راه دیده بودم...بعد از اون جریانش با خانوم ال یک شبی تا بوق سگ براش رفته بودم بالای منبر... خودش خواسته بود...گفته بود از دور از بیرون ازش چی میبینم...منم گفته بودم...گریه کرده بود برام...گفته بود تنهام...اومده بودم که بگم منم تنهام...خیلی ها تنهان...وسطش نفسم گرفته بود...یادم اومده بود تا سر ساله برادره ۱۰ روز مونده...۳ سال...۳۰۰ سال گذشته....گفته بودم که من از همشون تنها ترم...کسی که مرگ بی موقع رو تجربه کرده تنهاییش تا اخر دنیا باهاش میاد...گفتم ای کاش میشد من الان یکی رو با لقد بزنم...گفت بیا منو بزن...گفتم حیف از لقد که به تو بزنم...گفت واقعا...یه پاکت شیرینی گذاشت توی دستام و رفت...دیر وقت توی یخ بندون برف زده نیویورک بدون کیف و با یه کیسه بزرگ محتوی بالشت و پتو دم در بودم بدون کلید...تا خانوم هم خونه رسید و در رو باز کرده... برای خانوم میم میگفتم که این زندگی منه...سگ شاشیده توی زندگیم...میگفت انقدر ناشکری نکن...گفتم ناشکریه چی...صبح رفتم که دوش بگیرم...۱۰ دقیقه بعد که برگشتم کف اتاقم اندازه یه بشقاب زرد و خیس بود! فکر کردم که از سقف چکیده...بعد یادم به سگ خانوم هم خونه افتاد...دیدم که همونطوری که قبل رفتنم به حموم روی مبل خواب بود همونطور و به همون شمایل خوابه...چنان مصمم که جا داشت فکر کنم خودم توی این اتاق شاشیدم یادم نیست...خانوم میم میگفت که همینه که ناشکری...میتونست توی چمدونت شاشیده باشه...و اینطور هست که من انسان خوشبختی هستم...

خانوم ال رو پارسال در نیویورک دیدم...دوست اقای سین بود و از پاریس اومده بود ...پر از های و هوی ...سرخوش...بی قید نه...ولی از این ادمهایی که زنجیر نامریی دور پاهاشون ندارند...دوستش داشتم... چند روز خوبی رو اینجا بود و رفت... امسال تنها و بهترین سوپرایز روز تولدم دیدنش و بودن غافلگیرانه اش بود... به هوای یکی اومده بود...یکی از همونهایی که حرفهای خوبی میزنه...فیلمهای خوبی دیده...اهنگهای خوبی گوش میده و ادمهای خاص و جالبی رو میشناسه...یکی که من هیچوقت احساس خوبی بهش نداشتم...حتی اون شبی که من و خانوم ال و باقی افراد در جوارش اش رشته خوردیم و خیلی گفتیم و خندیدیم...توی راه خونه فکر کرده بودم به عاقبتش و هیچ حال خوبی نداشتم...دیروز صبح با پیغام خانوم ال بیدار شدم... یک خط کوتاه نوشته بود میتونم بیام پیش تو بمونم؟ ...و اومده بود...مثل یه جوجه خیس بارون خورده...لرزون و پریشون...دوستان گلم..ادم وقتی نسبت به رفتار شما حس خوبی نداره.... هر چی هم با فرهنگ و اوانت گارد باشه...میره و پیغام های خصوصی شما رو میخونه...بعد هم اگر خیلی با فرهنگ و اوانت گارد باشه...بدون جنجال...یک نت کوچیک کنار میز کارتون میزاره و میره... و این داستان خیلی زیاد از حد و حال به هم زن...تکراری شده...

بعد از ظهر جمعه ۳۱ امین و اخرین روز از  ماه جانویه هست... بیشتر ساختمون خالیه...من ...تنها نشستم توی شرکت...از پنجره خاک گرفته روبه روم تصویر غبار گرفته ای از نیویورک با نماهای اجری و دودکش های سیاهش پیداست...تمام این ماه من به انتظار گذشت...انتظار اونی که قرار بود بیاد و معلوم نیست که چی شد و کجا موند که نیومد... 

خانوم ال میگه خیلی بهت افتخار میکنم که تمام زندگیت توی ۲ تا چمدون خلاصه میشه...فکر میکنم که چند ساله تو سفرم...که این داستان به قدری تکرار شده که توی ضمیر ناخوداگاهم نوع دیگه ای از زندگی که توش انسانها یک جا و برای همیشه ساکن میشند نمیگنجه...که انگار سیر تکامل بشریت رو دارم که عقب عقب بر میگردم... شکارچی و کولی غار نشین شده باشم انگار...به دنبال خودم...به دنبال کسی...به دنبال اونچیزی از زندگی که ادمها اسمش رو خوشبختی میزارن شاید... به دنبال همسفری... راهی شاید...

بعد از ظهر جمعه است...سالگرد برادره نزدیکه ...خوشبختی اون زمانی هست که روح و قلب ادم از هر چی تعلقه ازاد بشه... رها...من ازاد نیستم...خانوم ال میگه پاشو بریم سفر... یک ربع بعدش بیلیت هامون امادست... نیمه شب امشب...من و خانوم ال مسافریم... 

دم غروب یکشنبه بود ... نمیدونم هوا چند درجه زیر صفر بود ... انگشتهای بی حسم رو توی دستکش مشت کرده چپونده بودم توی جیبم... قرار گذاشته بودم برای دیدن خونه...خونه که نه ...اتاقی در خونه ای... یه چند ماه دیگه اجاره کنم... چند ماه دیگه هم دوام بیارم... با خانوم صاحبخونه روز قبلش قرار گذاشته بودم...ازش خواسته بودم که زودتر قرار بزاریم...گفته بودم که اون شب تولدمه... گفته بود که نمیتونه...قبول کرده بودم که برم... بعد از یه پیاده روی طولانی ..منجمد و لرزان توی طبقه ۴۷ برج بودم...در زده بودم...خانوم مسنی که توی دهنش ۲-۳ تا دندون بیشتر نبود در رو باز کرده بود...رفته بودم داخل...خودم رو توی یه سالن تاریک دیدم با یه کیک بزرگ پر از شمع روشن و یه عده غریبه که تولد مبارک میخونن...فکر کرده بودم که اینجا خونه شکلاتی هانسل و گرتله...فکر کرده بودم که من پینوکیو باشم شاید...فلنگ و بسته بودم... توی سرمایی که دیگه حسش نمیکردم تا ایستگاه یونیون رو رفته بودم... فکر کرده بودم که مادره نگران نشه...قبل سوار شدن به قطار بهش زنگ زده بودم..پدره برداشته بود... گفته بود که این روزها رو اگر دوام بیارم تموم میشه... که به زودی بیشتر از اونی که لایقشم رو خداوند توی دستهام میزاره...به بدبختی بغضم رو جمع کرده بودم...برگشته بودم بالا رو سطح زمین...پریده بودم توی تاکسی و قبل از اینکه بفهمم توی میدون تایمز بودم... روی اون پله های قرمز کذایی ... اون بالا...همونجایی که یه روزی روش ایستاده بودم و ارزو کرده بودم که من هم اونجا زندگی کنم...

فکر کردم که چند تا از این ادمها چند سال پولها و مرخصی هاشون رو جمع کردن تا چند روز بیان اینجایی که ۳ سال خونه منه... فکر کرده بودم که زیر پوست براق و پر نور این شهر ۳ ساله که دارم پوست میندازم... فکر کرده بودم که توی این ۳ سالی که گذشت بار هفتمی هست که دنبال اجاره و اسباب کشی دست تنهام...فکر کرده بودم که موهام چقدر کم شده...فکر کرده بودم که این ماه هم تموم شد و اون به زودی که پدره همیشه ازش حرف میزنه نرسید... فکر کرده بودم که دوام بیارم... فکر کرده بودم که برای هدیه تولد از اونجا تا خونه به جای قطار تاکسی بگیرم...و دیگه فکر هم نکرده بودم...

من خانوم مر...متولد ۲۹ دی ماه یک چهارشنبه برفی شیراز... میون همهمه یک عده توریست دیوانه...سر سیاه زمستون...تنها و دلتنگ و غریبه و نگران... روی پله های قرمز میدون تایمز نیویورک.. همون جایی که یک بار ارزویی کردم و براورده شد... تنها ارزویی که براورده شد... یک جایی میون کابوس و حقیقت و رویا... ۳۱ ساله شدم...