صبح ها سر ساعت ۶ یک ساعت و نیم قبل از زنگ زدن الارم گوشیم بیدارم... سر ساعت ۹ پشت میزم نشستم با لیوان قهوه همیشگیم...ظهرها از اونور خیابون سالاد میخرم...اقای سالاد فروش برام دو تا اواکادوی اضافه و یک دونه دلمه برگ مو میذاره اشانتیون... من بعد از نهار یک لیوان چایی بابونه میخرم و برمیگردم سر کار... رییس کوچک که همه کاره دفتر هست من رو دوست داره... شاید تنها کسی هست که من رو اینجا اصلا دوست داره... وقتی هست من کارم رو دوست دارم...وقتی نیست اگهی های کاریابی رو یواشکی نگاه میکنم ... بعد به یک سال دربه دری که بر من گذشت فکر میکنم ...یواشکی هام رو میبندم و صبر میکنم تا رییس کوچک برگرده...رییس کوچک مرد ظاهرا جذابی نیست... دانشگاه جذابی نرفته... شغل جذابی نداشته ... حتی قدش هم از من بلندتر نیست...اهنگهای راک دهه هشتاد گوش میکنه...صد تا ادم پر مدعا رو در طول روز تحمل میکنه و اونجا که باید همه اعصاب داغونش رو سر ما زیر دستیاش خالی کنه ...می ایسته پدرانه سپر بلامون میشه... و اینه که من عصر ها که از در دفتر بیرون میزنم نصفیم اون داخل مرده و له و کتک خورده باقی نمونده...رییس کوچک مرد ایده ال زندگیه منه... اگر روزی نیمی از این مرد سر راهم قرار بگیره... و اون روز نیمی از دل و دماغ گذشته نه چندان دورم که توش عشق و ادمهای دیگه هم جا و مکانی داشتند باقی مونده باشه... حتما باهاش ازدواج میکنم...
و اینطوری هست که عصر ها من از خیابون ۲۶ غربی... پیاده تا خیابون ۶۰ غربی قدم میزنم...به هم همه ادمها و بلندی ساختمون ها و اینکه من از کجا امده ام...و اینکه امدنم بهر چه بود...و همه ادمهای عزیز زندگیم که این روزها در سکوت مطلق من رو تحمل میکنند فکر میکنم...کلید رو توی در اپاتمان نقلی کوچیکی که توش دیگه اثری از کسی دیگه نیست میچرخونم و تا وقتی که خوابم ببره اسمون مشرف به کوچه پشتی رو که ابرهاش همیشه از همه جای دیگه این شهر بیشترند تماشا میکنم...
پدره باز هم اون سر بد دنیاست...مادره توی اون خونه که قرار بود خونه گرم و شلوغ ما ۴ نفر و باقیمون باشه تنها مونده و من...هر چند به خاطر همه داشته های پخش و پلام بسیار خوشبختم... این گوشه شلوغ دنیا دلتنگ و ساکت و سپاگذارم...