براي نهار تنهايي اومدم رستوران ايرانيه روبه روي دفتر... يك ميز گرفتم براي يك نفر... با پشتي هاي قرمز و قاليچه هاي قديمي.. برام كشك و بادمجون اوردن با نون و پنير... اشكام گوله گوله ميريزه توي بشقاب..دلتنگم...

توي شهر شلوغم با پله هاي قرمزش راه رفتن هاي طولانيم ديگه از عشق نيست... از دل تنگه منه...خواب ديدم كه ياسي ... دختر دايي ١٧ ساله ام اومده و موهامو چيده... موهام مشكي و براق و كوتاه شده بود تا سر شونه هام...ديروز ياسي زنگ زد و گفت ميخواد بياد... براي شنبه... بهش گفتم جمعه بياد... دقم نداد... بيليت گرفت... جمعه اينجاست... قراره برام لواشك و الوچه بياره... برام دو تا تسبيح چوبي بياره... برام خواهر و برادر نداشته ام ... بوي خونه راه دورمو بياره... دلتنگم... براي خودم دعا ميكنم كز اين مرحله بربندم رخت... دلتنگم... دوري ... جدايي... و اين همه صداي بي تصوير و تصوير بدون لمس بسه... سهم من از تنهايي هاي دنيا ...تا همينجا هم اگه باشه از سهم يك ادم معمولي با يه زندگي معمولي ... خيلي خيلي زيادتره....

جمعه عصر تنها باقی مونده شرکت منم...همه سر ساعت ۶ فرار کردند و رفتند سر زندگی هاشون...من که عمری فراری همه جا بودم نشستم سر کارم...دستهام بی حس شده...فکرم...بی حس شده...اینهمه که من فکر میکنم...فکر به حال و روز پدره که هر روز که زنگ میزنم به دلیل تازه و کهنه ای بیمارستانه...فکر بودنش که بیشتر شبیه معجزه میمونه تا روند طبیعی خلقت...فکر نبودنم...فکر حسرت هایی که به خاطر نبودنم میخورم...فکر حسرت هایی که یه روزی به خاطر نبودنش خواهم خورد...یه روزی که دیگه با یه بیلیط هواپیما نشه ول کرد و رفت دیدش که دم در فرودگاه پای پله ها ایستاده منتظرم...

و فکر های دیگه...مثل فکر ب...که هر باز ازش میپرسم خوبی به روش خودش اون طوری که غرورش ترک نخوره برام میگه که خوب نیست... و خبر نداشتن هاش...از اینکه من ...از همه چیز...از ته ته چاه تاریکی که توش افتاده خبر دارم و هر باری که خوب نبودنش هاش از جلوی چشمم میگذره یه تیکه از قلبم کنده میشه و میفته کف زمین...

و فکر خانوم الف... که اون سر خوب دنیا و اینهمه دوره...و فکر روزهام...که میگذرند...به دوری...به تلخی...به دلتنگی...فکر سالهایی که گذشت...به دوری...به دلتنگی...و تلخی ...فکر برادره...که با هیچ بلیط هواپیمایی دیگه نمیشه برای دیدنش جایی رفت...و فکر همه خوشبختی هام که ته همشون یک دنیا درد و حسرت و انتظاره...

هوا تاریکه که از شرکت میزنم بیرون...میایستم توی صف رستوران و تا قبل نوبتم با بغض و گلوی بسته میزنم بیرون ...امروز نداشته های من از همه داشته های دنیا پر رنگ تر بود...فکر میکنم که این پاییز اخرین پاییز من اینجاست...فکر میکنم که دیگه نفس فرار ندارم...فکر میکنم که باید برگردم...به همون شهر بی فرشته...عصرها توی خونه خالیمون با پدره چایی و خرما بخوریم..اخر هفته با مادره خرید کنیم...یک وقتهایی هم کم کمش با ب بریم لب دریا ....مثل اون سالهایی که گذشت تاج صدف بسازیم و لابه لاش یواش یواش از دردهامون ...درد این سالهای دوری که به سر شد...انقدر بگیم که تهش سر بیاد...خانوم الف هم بیاد و گاهی پیشمون بمونه ...یخ نزنیم توی سرما... افتاب بتابه به موهای فرفریمون...و دیگه تا اخر دنیا رفتن هامون شکل فرار و موندن هامون از سر اجبار نباشه...