من خانوم مر ۳۰ ساله یکی از همین برگهام...ادم وقتی که از مرگ برمیگرده ...ادم وقتی که توی راهروهای بیمارستان با هر صدای پایی ...با هر دری که باز میشه...نیست شدن رو زندگی میکنه... ادم وقتی تیکه ای از گوشت و رگ خونش رو به دست خاک میسپره و میره...میره و یاد میگیره که دنیا به خاطر هر اونچیزی که از زندگیش کم کرده هیچ بدهکار نیست...ادم فکر میکنه که روزگار از پا افتادن هاش به سر اومده... که دیگه هیچ چیزی قلب ادم رو تا لبه تیغ نمیبره...ادم اشتباه میکنه....
خوشبختی رو توی سینی های نقره ای به ادم تعارف نمیکنند...یک زمانی توی راهروهای بیمارستان ...میون تب و لرز و مرگ برادره ...میون اشک و اه و درد مادره و سکوت سنگین و موهای سفید پدره ...تو تنهایی هام...میون دوندگی هام... همون وقتهایی که دیگه نفس نداشتم ...به دنبال سرنوشتی که غیر از خودم هیچ چیزی حتی مرگ حق نوشتنش رو نداشت خیال میبافتم... این روزها ...این ماههایی که گذشت... میون ترس و دلهره...بی جا و مکان...توی اتوبوس و قطار... میون همهمه ادمهای به سر انجام رسیده... به دنبال سرنوشتی که غیر از خودم هیچ تقدیری حق نوشتنش رو نداره...با دوتا چمدون کهنه ...در سفرم... و بارها و بارها و بارها...تا لب مرز داشتن ها و رسیدن ها رفتم و کلید توی دستم قفل درهای روبه روم رو باز نکرده...
اکتبر ماه دوست داشتنی من... کنار من خسته و بی رمق اینجا نشسته... برگهای زد و قرمزش تاب میخورند و تا خود نیست شدن هاشون ...تا دم زوال میرقصند و میریزند... توی طوفان زندگی محکم سر جا ایستادن همون خود مرگه... این هست که این روزهای پاییز اخر سی سالگی...من خانوم مر... رها شدن ها و با بیم و امید رفتن ها رو به قیمت سرنوشتی که نوشتنش فقط و فقط سهم من از خوشبختی های دنیاست یاد میگیرم...
با گیسویم ادامهء بوهای زیر خاک با چشمهایم تجربه های غلیظ تاریکی با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد