نت های توی گوشیم رو میخوندم...نوشته های چاپ نشده ام رو...پر از امیده...پر از خواستن...پر از تلاش..روزهایی رو پشت سرم گذاشتم که یاداوریشون خود من رو هم میترسونه...نگاه که میکنم میبینم توی همه اون روزهای تاریک امید به تغییر ...امید به زندگی انقدر پررنگ بوده توی وجود من که به دست خطی...به نشونه ای...گاهی به دیدن خوابی...جنگیدم...حالا سرباز خسته ای هستم...سیندرلای لباس دریده ای هستم...که گریان نشسته توی حیاط خونه پدری...و خبری هم از فرشته نجاتش نیست... و امید هم همراه همه اون روزهای تاریک به خاطره هام پیوسته...و توی گذر روزهام جایی نداره...
این روزها که گذشته ...من با ترس های عمیقم رو به رو شدم...من عشق سالهای دورم رو به خداوند سپردم و گذر کردم...من توی این شهر سرد برفی....که هرگز فکر نمیکردم چهار سال خونه من باشه... توی یک دوشنبه افتابی که هواش عجیب و غریب خوب بود...در حالی که نه فراموش شده بودم و نه تنها روی پله های قرمزم جا مونده بودم... توی اون کافه خلوت دنج شهر الفبا.... زیر نور شمع و شراغ ۳۲ ساله شدم...
این روزهام میگذره...هر از گاهی کوله ام رو از زمین بر میدارم که از اول شروع کنم و رمقش نیست... سیندرلای گریانی هستم که سقف بالا سری...موش های با مرام و شغل متناسب گذرانی داره ... و صبح ها که پا میشه توی دلش از رویاهای شب های قبل و لبخند توی اینه و افتاب تند و گرم پشت پرده خبری نیست...
شاید هم عمری دگر بباید بعد ز وفات ما را...کین عمر طی نمودیم...اندر امیدواری....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 6:1 توسط ستاره ماهی
|