یکی از همین اخر هفته های بیخودی بود توی منهتن... رعنا فرهان توی یه کافه مانندی خونده بود... من به ته نت اخری که از گلوش در اومد رسیده بودم... فکر کرده بودم که من از سبک و سیاق و حتی صدای بی خودی این خوشم هم حتی نمیاد... فقط اومده بودم که خونه نباشم... بعدش سر از بار کناری در اورده بودم با یک عده ادم بی خودی... بعدش اقای ر ادرس داده بود که برم اونطرف... کلی گم و گور شدم تا اخرش که رسیده بودم... اقای ر اومده بود پایین در منتظر که گم تر نشم...یه راهروی طولانی بود که ازش پارچه های زرد اویزون بود... یه اتاق بزرگ با نور قرمز.... پر از گیتار و کیبرد و وسایل تنظیم...یه اشپزخونه محقر پر از بطری های خالی... یه قلیون خاموش... یه مشت ادم در به در .... قاطیشون هم ماها....فکر کرد بودم که دلم اینجا نیست... که باید برم...فرار کرده بودم توی اتاق نمیدونم کدوم یکیشون... توی راه تنه  زده بودم به نمیدونم کدوم یکیشون... نشسته بودم جلوی اینه شکسته بغل اتاق... با گچ های طراحی خاک گرفته بالای کمد موهامو سرخابی و ابی کرده بودم... فکر کرده بودم به اون زندگی خاک گرفته... به اون همه ساز و گیتار... فکر کرده بودم که دل این ادمها چطور تنگ نباشه... فکر کرده بودم که اینها به عشق این ساز و اواز اینجان... من به عشق چی... فکر کرده بودم که برگردم...کتم رو برداشته بودم که بیام پایین ... این شد که باقی افراد هم اومدن... توی خیابون های خواب زده بروکلین... یکی لگد زده بود زیر یه کپه برف گوشه دیوار...یکی دیگه داد زده بود...این اخرین برف امساله...ساعت حدودهای ۷ صبح بود که کلید انداختم توی در خونه... سرم رو گذاشتم روی بالش و فکر کردم که من باید برم... و خوابم برد...

این روزها روزهای خوبی نیست...این سال سال خوبی نبود... صبح زود توی خواب و بیداری هام فکر کرده بودک که طاقت بیارم... که شاید اخرش یه جایی یه طوری... فکر کرده بودم که چیزی نمونده... بعد خبرش رسیده بود... خبر اون یکی که سه تای دیگه اشون رو همون دم دم های صبح توی همون اپارتمان کذایی توی بروکلین کشته بود و بعد هم خودش رو... فکر کردم به اون اتاق... به اون اینه شکسته ...به بدن بی جونی که شاید افتاده باشه زیر همون نور قرمز... فکر کردم به اخرین جمله اش... چرا منو از ایران تا اینجا اوردین که ولم کنین... فکر کردم به سگهای زرد...فکر کردم که باید برم...