و فکر های دیگه...مثل فکر ب...که هر باز ازش میپرسم خوبی به روش خودش اون طوری که غرورش ترک نخوره برام میگه که خوب نیست... و خبر نداشتن هاش...از اینکه من ...از همه چیز...از ته ته چاه تاریکی که توش افتاده خبر دارم و هر باری که خوب نبودنش هاش از جلوی چشمم میگذره یه تیکه از قلبم کنده میشه و میفته کف زمین...
و فکر خانوم الف... که اون سر خوب دنیا و اینهمه دوره...و فکر روزهام...که میگذرند...به دوری...به تلخی...به دلتنگی...فکر سالهایی که گذشت...به دوری...به دلتنگی...و تلخی ...فکر برادره...که با هیچ بلیط هواپیمایی دیگه نمیشه برای دیدنش جایی رفت...و فکر همه خوشبختی هام که ته همشون یک دنیا درد و حسرت و انتظاره...
هوا تاریکه که از شرکت میزنم بیرون...میایستم توی صف رستوران و تا قبل نوبتم با بغض و گلوی بسته میزنم بیرون ...امروز نداشته های من از همه داشته های دنیا پر رنگ تر بود...فکر میکنم که این پاییز اخرین پاییز من اینجاست...فکر میکنم که دیگه نفس فرار ندارم...فکر میکنم که باید برگردم...به همون شهر بی فرشته...عصرها توی خونه خالیمون با پدره چایی و خرما بخوریم..اخر هفته با مادره خرید کنیم...یک وقتهایی هم کم کمش با ب بریم لب دریا ....مثل اون سالهایی که گذشت تاج صدف بسازیم و لابه لاش یواش یواش از دردهامون ...درد این سالهای دوری که به سر شد...انقدر بگیم که تهش سر بیاد...خانوم الف هم بیاد و گاهی پیشمون بمونه ...یخ نزنیم توی سرما... افتاب بتابه به موهای فرفریمون...و دیگه تا اخر دنیا رفتن هامون شکل فرار و موندن هامون از سر اجبار نباشه...