توی راه به خوابم فکر کرده بودم... حتی فکر کرده بودم که امروز برای بی کار شدن روز خوبی میتونه باشه! بعد از مدت ها هوا افتابی بود... فکر کردم که میشه امروز بی کار شد و رفت و توی هوای به این تمیزی...با برف که زیر نور افتاب اب میشد راه رفت و نفس کشید...
ظهر بود که رییس از راه رسید...من رو صدا زد بیرون... گفت که اوضاع مالی شرکت خوب نیست...این رو خودم هم میدونستم البته...گفت که از پس حقوق من بر نمیاد... گفت متاسفه! من به افتاب بیرون فکر میکردم...به پیاده روی روی برفی که اب میشد... باقی حرفهاش رو زیاد نشنیدم... یک ساعت بعدش من ...خانوم مر... در ابتدای سال جدید... در اولین روزهای ۳۱ سالگیم... زیر نور افتابی که بعد از مدتها میتابید...کارم رو از دست داده بودم و روی برفی که رو به اب شدن میرفت... تا رود هادسون رو پیاده قدم میزدم...
فردا ۳ سال از رفتن برادره میگذره...۳۰۰ سال از عمر من...توی این ۳۰۰ سال یاد گرفتم که زندگیم رو اگر که از گرد و خاک و کثافت پاک نکنم هیچ اتفاق خوبی منتظرم نخواهد بود... تا ادمهای سابقه دار تیره و تار زندگیم رو کامل حذف نکنم...تا جرات حذف کردن پیدا نکنم... جایی برای ادمهای نیک روزگار نیست... تا از کاری که هر روزش صد سال کش می امدو یه تیکه از گوشت تنم رو انگار میجوید بیرون نیام... جایی برای یه کار خوب و یه جای خوب نیست... تا من دکمه پایان ناقصیهای زندگیم رو جرات نکنم که بزنم...هیچ وقت هیچی کامل نمیشه...
این روزها...روزهای دلهره هست...بلاتکلیفی...بی کاری...و من همچنان ادم خوشبختی هستم... من همه خرابیهای این سالها رو به فال نیک گرفتم... همین نزدیکیها... ورق روزگار من هم برمیگرده... یه روزی هم میاد که من...خانوم مر...در کتاب تلخ این سالها رو ببندم...و تا در میکده شادان و غزلخوان برم...