دم غروب یکشنبه بود ... نمیدونم هوا چند درجه زیر صفر بود ... انگشتهای بی حسم رو توی دستکش مشت کرده چپونده بودم توی جیبم... قرار گذاشته بودم برای دیدن خونه...خونه که نه ...اتاقی در خونه ای... یه چند ماه دیگه اجاره کنم... چند ماه دیگه هم دوام بیارم... با خانوم صاحبخونه روز قبلش قرار گذاشته بودم...ازش خواسته بودم که زودتر قرار بزاریم...گفته بودم که اون شب تولدمه... گفته بود که نمیتونه...قبول کرده بودم که برم... بعد از یه پیاده روی طولانی ..منجمد و لرزان توی طبقه ۴۷ برج بودم...در زده بودم...خانوم مسنی که توی دهنش ۲-۳ تا دندون بیشتر نبود در رو باز کرده بود...رفته بودم داخل...خودم رو توی یه سالن تاریک دیدم با یه کیک بزرگ پر از شمع روشن و یه عده غریبه که تولد مبارک میخونن...فکر کرده بودم که اینجا خونه شکلاتی هانسل و گرتله...فکر کرده بودم که من پینوکیو باشم شاید...فلنگ و بسته بودم... توی سرمایی که دیگه حسش نمیکردم تا ایستگاه یونیون رو رفته بودم... فکر کرده بودم که مادره نگران نشه...قبل سوار شدن به قطار بهش زنگ زده بودم..پدره برداشته بود... گفته بود که این روزها رو اگر دوام بیارم تموم میشه... که به زودی بیشتر از اونی که لایقشم رو خداوند توی دستهام میزاره...به بدبختی بغضم رو جمع کرده بودم...برگشته بودم بالا رو سطح زمین...پریده بودم توی تاکسی و قبل از اینکه بفهمم توی میدون تایمز بودم... روی اون پله های قرمز کذایی ... اون بالا...همونجایی که یه روزی روش ایستاده بودم و ارزو کرده بودم که من هم اونجا زندگی کنم...

فکر کردم که چند تا از این ادمها چند سال پولها و مرخصی هاشون رو جمع کردن تا چند روز بیان اینجایی که ۳ سال خونه منه... فکر کرده بودم که زیر پوست براق و پر نور این شهر ۳ ساله که دارم پوست میندازم... فکر کرده بودم که توی این ۳ سالی که گذشت بار هفتمی هست که دنبال اجاره و اسباب کشی دست تنهام...فکر کرده بودم که موهام چقدر کم شده...فکر کرده بودم که این ماه هم تموم شد و اون به زودی که پدره همیشه ازش حرف میزنه نرسید... فکر کرده بودم که دوام بیارم... فکر کرده بودم که برای هدیه تولد از اونجا تا خونه به جای قطار تاکسی بگیرم...و دیگه فکر هم نکرده بودم...

من خانوم مر...متولد ۲۹ دی ماه یک چهارشنبه برفی شیراز... میون همهمه یک عده توریست دیوانه...سر سیاه زمستون...تنها و دلتنگ و غریبه و نگران... روی پله های قرمز میدون تایمز نیویورک.. همون جایی که یک بار ارزویی کردم و براورده شد... تنها ارزویی که براورده شد... یک جایی میون کابوس و حقیقت و رویا... ۳۱ ساله شدم...