صبحی که میومدم سر کار تا زانوم توی اب و لجن و یخ و گل بود...پام رو که گذاشتم توی دفتر تب کردم...بعدترش هم رییسه با اخلاق لجنش از راه رسید...تمام روز رو مثل اینکه اونجا وجود نداشته باشم رفتار کرد...مثل اینهایی که از ننه اشون قهر میکنند!عصری دیدم که برای لپ تاپش پس ورد گذاشته...دیروز عصرش بهم گفته بود که با لپ تاپش کار کنم...ایمیلش هم باز بود...دیدم شخم زده دنبال کارمند جدید...کار اموز جدید...میخواد من رو یواشکی با یکی که همین دو قرون رو هم نخواد بهش حقوق بده عوض کنه...عصر بود که رفتم برای نهار...خسته و فکر مشغول و تب دار...بلد نیستم بگم گور باباش...اینه که تب میکنم...سر راه برگشتن خونه قرار بود که برم و یک بالشت و پتویی بخرم تا مثل شبهای قبل تا صبح رفتگانم رو یاد نکنم... فهمیدم که کیفم رو توی مغازه ای که نهار کوفتم شده بود جا گذاشتم...برگشتم...توی یخ بندون عصر نیویورک همه راه رو دویدم ...کیف رفته بود... خوشحال بودم که کیف پول و گوشیم ولی توی جیبم جا مونده بود....اقای ر رو هم توی راه دیده بودم...بعد از اون جریانش با خانوم ال یک شبی تا بوق سگ براش رفته بودم بالای منبر... خودش خواسته بود...گفته بود از دور از بیرون ازش چی میبینم...منم گفته بودم...گریه کرده بود برام...گفته بود تنهام...اومده بودم که بگم منم تنهام...خیلی ها تنهان...وسطش نفسم گرفته بود...یادم اومده بود تا سر ساله برادره ۱۰ روز مونده...۳ سال...۳۰۰ سال گذشته....گفته بودم که من از همشون تنها ترم...کسی که مرگ بی موقع رو تجربه کرده تنهاییش تا اخر دنیا باهاش میاد...گفتم ای کاش میشد من الان یکی رو با لقد بزنم...گفت بیا منو بزن...گفتم حیف از لقد که به تو بزنم...گفت واقعا...یه پاکت شیرینی گذاشت توی دستام و رفت...دیر وقت توی یخ بندون برف زده نیویورک بدون کیف و با یه کیسه بزرگ محتوی بالشت و پتو دم در بودم بدون کلید...تا خانوم هم خونه رسید و در رو باز کرده... برای خانوم میم میگفتم که این زندگی منه...سگ شاشیده توی زندگیم...میگفت انقدر ناشکری نکن...گفتم ناشکریه چی...صبح رفتم که دوش بگیرم...۱۰ دقیقه بعد که برگشتم کف اتاقم اندازه یه بشقاب زرد و خیس بود! فکر کردم که از سقف چکیده...بعد یادم به سگ خانوم هم خونه افتاد...دیدم که همونطوری که قبل رفتنم به حموم روی مبل خواب بود همونطور و به همون شمایل خوابه...چنان مصمم که جا داشت فکر کنم خودم توی این اتاق شاشیدم یادم نیست...خانوم میم میگفت که همینه که ناشکری...میتونست توی چمدونت شاشیده باشه...و اینطور هست که من انسان خوشبختی هستم...