خانوم ال رو پارسال در نیویورک دیدم...دوست اقای سین بود و از پاریس اومده بود ...پر از های و هوی ...سرخوش...بی قید نه...ولی از این ادمهایی که زنجیر نامریی دور پاهاشون ندارند...دوستش داشتم... چند روز خوبی رو اینجا بود و رفت... امسال تنها و بهترین سوپرایز روز تولدم دیدنش و بودن غافلگیرانه اش بود... به هوای یکی اومده بود...یکی از همونهایی که حرفهای خوبی میزنه...فیلمهای خوبی دیده...اهنگهای خوبی گوش میده و ادمهای خاص و جالبی رو میشناسه...یکی که من هیچوقت احساس خوبی بهش نداشتم...حتی اون شبی که من و خانوم ال و باقی افراد در جوارش اش رشته خوردیم و خیلی گفتیم و خندیدیم...توی راه خونه فکر کرده بودم به عاقبتش و هیچ حال خوبی نداشتم...دیروز صبح با پیغام خانوم ال بیدار شدم... یک خط کوتاه نوشته بود میتونم بیام پیش تو بمونم؟ ...و اومده بود...مثل یه جوجه خیس بارون خورده...لرزون و پریشون...دوستان گلم..ادم وقتی نسبت به رفتار شما حس خوبی نداره.... هر چی هم با فرهنگ و اوانت گارد باشه...میره و پیغام های خصوصی شما رو میخونه...بعد هم اگر خیلی با فرهنگ و اوانت گارد باشه...بدون جنجال...یک نت کوچیک کنار میز کارتون میزاره و میره... و این داستان خیلی زیاد از حد و حال به هم زن...تکراری شده...

بعد از ظهر جمعه ۳۱ امین و اخرین روز از  ماه جانویه هست... بیشتر ساختمون خالیه...من ...تنها نشستم توی شرکت...از پنجره خاک گرفته روبه روم تصویر غبار گرفته ای از نیویورک با نماهای اجری و دودکش های سیاهش پیداست...تمام این ماه من به انتظار گذشت...انتظار اونی که قرار بود بیاد و معلوم نیست که چی شد و کجا موند که نیومد... 

خانوم ال میگه خیلی بهت افتخار میکنم که تمام زندگیت توی ۲ تا چمدون خلاصه میشه...فکر میکنم که چند ساله تو سفرم...که این داستان به قدری تکرار شده که توی ضمیر ناخوداگاهم نوع دیگه ای از زندگی که توش انسانها یک جا و برای همیشه ساکن میشند نمیگنجه...که انگار سیر تکامل بشریت رو دارم که عقب عقب بر میگردم... شکارچی و کولی غار نشین شده باشم انگار...به دنبال خودم...به دنبال کسی...به دنبال اونچیزی از زندگی که ادمها اسمش رو خوشبختی میزارن شاید... به دنبال همسفری... راهی شاید...

بعد از ظهر جمعه است...سالگرد برادره نزدیکه ...خوشبختی اون زمانی هست که روح و قلب ادم از هر چی تعلقه ازاد بشه... رها...من ازاد نیستم...خانوم ال میگه پاشو بریم سفر... یک ربع بعدش بیلیت هامون امادست... نیمه شب امشب...من و خانوم ال مسافریم...