۶ ماه گذشته از روزی که اومدم به این خونه...۶ ماه از این کار جدیده گذشته...جا افتادم...عصر ها پیاده میرم تا پله های قرمزم...تصمیم های مهم میگیرم...پیغام های مهم مینویسم...برای خودم...برای دیگران... به اسمونش که تا بینهایت ادامه داره نگاه میکنم...فکر های مهم میکنم...و بعد همه مهم هام رو میذارم همونجا...روی پله های قرمز...میام تا خونه...کنار پنجره اسمون تماشا میکنم...تا خوابم ببره...و از این زندگی ساکت و اروم هیچ ناراضی نیستم...از به هم خوردن گاه به گاه سکون زندگیم ولی چرا... تنها ارزوم این هست که اگر روال زندگی من همینی که قراره باشه ک هست...کاینات این شهر بی در و پیکر رو ازم نگیره... این شهر...بعد از هر سیلی محکمی که میزنه...دستم رو میگیره...بلند میکنه...راه میبره... تا بالای اون پله های قرمز...خط نگاهم رو میکشه بالا به سمت اسمون... این شهر ...شهر ادمهای فراری دیوانه ست...ما بین تمام چیزهایی که ندارم...این شهر تنها داشته منه... و منه دیوانه فراری...غیر از این شهر دلخوشی کوچیکه دیگه ای ندارم...