چند وقتي هست كه اينجا پاييز شده و من مشغول انكارش هستم...هوا هنوز سرده... برگها زرد و خشك و ريزونند و من در سكوت گذاشتم كه بگذره...همونطوري كه تمامش گذشت... امروز ١٥ سال تمام از اومدن من و خانواده ٤ نفريمون به اين سر دنيا ميگذره...از اين ١٥ سال يك مشت قصه مونده توي سر من... قصه سالهاي سردرگمي و دلتنگي توي اون شهر بي فرشته.. قصه عشقي كه از پيدا كردن يه صدف كنار دريا شروع شد و حتي وقتي هم كه تموم شد ... توي كتاب هاي من انگار كه هيچوقت تموم نشد... قصه رفتن برادره... قصه سفرهاي بي سر و ته من دنبال اونچيزي كه شايد ادمها اسمش رو خوشبختي بزارن... قصه فرار من از اون شهر بي فرشته... قصه هاي اين شهر شلوغ... پله هاي قرمز من... خونه كوچيك ساكتم...و عادت هاش....

امروز ١٤ اگوست سال ٢٠١٤ هست... اين همه برگ زرد رو زير پام له كردم تا رسيدم اينجا...تا اين يه دونه برگ پاييزي بيفته توي دامنم...امروز اينجا كه منم پاييزش از راه رسيده...قبولش كردم... همين ...