بعد از ظهر جمعه ۳۱ امین و اخرین روز از ماه جانویه هست... بیشتر ساختمون خالیه...من ...تنها نشستم توی شرکت...از پنجره خاک گرفته روبه روم تصویر غبار گرفته ای از نیویورک با نماهای اجری و دودکش های سیاهش پیداست...تمام این ماه من به انتظار گذشت...انتظار اونی که قرار بود بیاد و معلوم نیست که چی شد و کجا موند که نیومد...
خانوم ال میگه خیلی بهت افتخار میکنم که تمام زندگیت توی ۲ تا چمدون خلاصه میشه...فکر میکنم که چند ساله تو سفرم...که این داستان به قدری تکرار شده که توی ضمیر ناخوداگاهم نوع دیگه ای از زندگی که توش انسانها یک جا و برای همیشه ساکن میشند نمیگنجه...که انگار سیر تکامل بشریت رو دارم که عقب عقب بر میگردم... شکارچی و کولی غار نشین شده باشم انگار...به دنبال خودم...به دنبال کسی...به دنبال اونچیزی از زندگی که ادمها اسمش رو خوشبختی میزارن شاید... به دنبال همسفری... راهی شاید...
بعد از ظهر جمعه است...سالگرد برادره نزدیکه ...خوشبختی اون زمانی هست که روح و قلب ادم از هر چی تعلقه ازاد بشه... رها...من ازاد نیستم...خانوم ال میگه پاشو بریم سفر... یک ربع بعدش بیلیت هامون امادست... نیمه شب امشب...من و خانوم ال مسافریم...